تارای عزیزم نمیدونی ساعتایی که ازت دورم چقدر بهم سخت میگذره دلم برات پر میزنه یه لحظه هم صورت ماهت از جلوی چشمام کنار نمیره اینجا عکستو گذاشتم پشت زمینه سیستم تا همش چشمای قشنگتو ببینم.

عزیز دل مامان کم کم داریم به عید نزدیک میشیم ولی من خیلی دلشوره دارم اخه مامان جونی و بابا جونی تا عید بیشتر پیش ما نمیمونن و بعدش من مجبورم تو رو با خودم بیارم سر کار. دعا کن بعد عید هم باهامون بیان .من نمیدونم چطوری از زحمتاشون تشکر کنم.

اونا از همه چیز به خاطر تو گذشتن تا تو توی این هوای سرد اذیت نشی امیدوارم هیچوقت محبتاشونو فراموش نکنی.

منکه در توانم نیست اینهمه لطف و محبت رو جبران کنم فقط از خداوند میخوام بهشون طول عمر عطا کنه و غم رو از دلشون دور کنه از همین جا دست هر دوشونو میبوسم.

تو هم براشون دعا کن و دستشونو ببوس.

حالا برگردیم به جشن...

دیشب با خاله جون صحبت کردم یه عکس واضح تر از میز جشن دندونیت براشون میزارم که هنرای مامانتو ببینناز خود راضی  از گیفتات هم عکس میذارم البته سهم خاله جونات محفوظه

میز جشن دندونی تاراجونم

اینم تارای نازم

تارای نازنینم، ستاره من، دوست دارم