تارای نازنینم از اینکه چند وقته از تو ننوشتم معذرت میخوام غم از دست دادن باباجون اونقدر سنگینه که دیگه چشمام قادر به دیدن چیزه دیگه ای نیست و این غم بزرگ فقط و فقط با تو قابل تحمل میشه .

سنگ صبور کوچکم وقتی از باباجون برات حرف میزنم به حرفام گوش میدی گاهی وقتا هم با اون صدای قشنگت منو دلگرم میکنی اشکامو پاک میکنی.وقتایی که قران رو برام میاری و میگی "بابا جون بخون"یعنی برای باباجون بخون دلم میخواد باباجون هم اون لحظه باشه و تو رو ببینه.وقتایی که عکس باباجونو میبوسی وقتایی که دستمال برمیداری و عکس بابا جونو تمیز میکنی وقتایی که میری جلوی عکسشو میگی "باباجون تاب تاب  سرسره" وقتایی که بعد از غذا به عکسش نگاه میکنی و میگی "مسی بابا جون"وقتایی که میریم خونه و با دیدن عکسش میگی "للام باباجون"....

کاش همه اینوقتا باباجون تو رو ببینه.نمیدونم توی ذهن کوچیکت چی از باباجون مونده و تا کی میمونه اما بدون بابا جون خیلی خیلی دوست داشت وحتما اون بالا برای خوشبختیت دعا میکنه.

حالا میخوام از تو بنویسم به مهد جدید حسابی عادت کردی کلی شعر میخونی اقا پلیسه-جوجه من چه ماهی-غورباغه در میزنه-خرگوش من چه نازه و.... البته به زبون خودت.

به خونه هم عادت کردی و با دختر همسایه،سارا که یه سال ازت بزرگتره حسابی دوست شدی.

دیشب هم با مامانی تا ساعت دو بامداد بیدار بودی و هوس عکس انداختن کرده بودی که منم دلتو نشکستم

صبح هم به زور از خواب بیدار شدی البته سرما خورده هم هستی امروز میخوام ببرمت دکتر

قربون اون ژست گرفتنات بشم.

.