نامه احسان که  روی سنگ مزار بابا جون چسبونده بود...

 تو نیستی که ببینی 
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است 
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست 
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است 
.
.
.
تو نیستی که ببینی 
چگونه با دیوار 
به مهربانی یک دوست از تو می گویم 
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار 
جواب می شنوم 
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو 
به روی هرچه در این خانه ست 
غبار سربی اندوه بال گسترده است 
تو نیستی که ببینی دل رمیده من 
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است 
غروب های غریب 
در این رواق نیاز 
پرنده ساکت و غمگین 
ستاره بیمار است 
دو چشم خسته من 
در این امید عبث 
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است 
تو نیستی که ببینی...

امروز 14 آبان چهاردهمین سالگرد دایی نازنینم هم بود.برای شادی روح همه مهمانان خاک صلوات. 

 اللهم صل علی محمد و آل محمد