بالاخره بعد از این همه حوادث تلخ کاممون به عروسی عمه سمیرا شیرین شد.

ان شااله که خوشبخت بشه.

اخر هفته پیش به خواستگاری و  عقد عمه سمیرا گذشت.البته به خاطر محرم فقط رفتن محضر و عقد کردن و مراسم به طور کامل به بعد موکول شد.

تارا جون شب خواستگاری که خونه خاله زهره بود اینطوری هم اون راحت تر بود هم من. اما محضر با ما بود . 

 

و تارا جون در حال چک کردن سفره عقد

یه وقت کم و کسر نداشته باشه

جالب تر از همه صبح روز بعد هنوز از رختخواب در نیومده میگفتی "عمه عدوس شد.باباشم بود "بعد اشتباهتو اصلاح کردی "داماد بود"

از اون روز هم هر وقت موهامو شونه میزنی بهم وعده عروسی میدی"خوشه بشی بدیم عدوسی باشه؟"

عروسی کی؟  "عدوسی عمه باشه؟"

 باشه.

اما امروز صبح با هم خونه بودیم من ظرف میشستم و تارا جون هم به مامان کمک میکرد و به قول خودش لساساشو جم میزد.یه دفعه از توی اتاق صدام کردو پرسید این باباجونه؟ آده؟این بابا جونه؟(یعنی این مال بابا جونه؟) پرسیدم چی؟ بیار ببینم. یه دستمال سفید تا شده اوردی با اینکه مال بابا جون نبود گفتم اره مال بابا جونه .بابا جون اونو چیکار میکرد؟ با کمال حیرت دیدم دستمال و گرفتی جلوی دهنت و ادای سرفه کردن رو در اوردی....

نتونستم جلوی گریه امو بگیرم بغلت کردم و بوسیدمت.نمیدونی چقدر خوشحال میشم وقتی میفهمم بابا جون توی ذهن کوچیکت ماندگار شده.امیدوارم اندک خاطره ای که از باباجون داری رو هیچ وقت فراموش نکنی و همونطور که اون توی اسمون برامون دعا میکنه تو هم براش دعا کنی.

بابا جون کاش بودی و میدیدی چطور دخترم شعر بابا بزرگ پیرم رو  برات میخونه ...

کاش بودی و وقتی میخونه: به من میده شیرینی, بهش شیرینی میدادی...

روزی نیست که یادت توی خونه نباشه..

برای شادی هر دو تا بابا جون تارا جون صلوات.

اللهم صل علی محمد و آل محمد.