دیروز صبح که از خواب بیدار شدی دیدی بابات نیست توی خواب و بیداری پرسیدی

-بابا هفت؟... 

مامان : نه بابا هشت...

وقتی برای بابات تعریف کردم کلی خندیدیم . از دیروز هم همش بابات این مکالمه رو تکرار میکنه...

و ابراز احساسات دخترم به خاله اش:

-خاله زِیمَکو دوش دا  اَم...

 

 

برای شادی بابا جون ( اللهم صل علی محمد و ال محمد. )