هدیه اسمانی من دیشب پنجمین سالگرد عقد من و بابایی بود به همین مناسبت یه جشن کوچولو گرفتیم .

پنج سال پیش در همچین شبی منو بابایی عهد بستیم تا ته راهو با هم باشیم ,توی زیاد و کم ,توی شادی و غم و ثمره این پیمان اسمانی هدیه ای اسمانی بود که شادی مارو به عرش رسوند.

نمیدونی من و بابایی با هر لحظه دیدنت چقدر شادمانیم و چقدر خداوند رو شاکریم که تو رو داریم.تو طعم واقعی عشق رو به من و بابایی چشوندی و چقدر شیرین و لذت بخشه.از خداوند میخوام به همه اونایی که آرزوشو دارن بچشونه که حقیقتا غیر قابل وصفه.

خلاصه جشن دیشب مون با حضور تو خیلی با شکوه بود.

دیشب خاله عصمت هم افتخار داده بودن و جشن ما رو با حضورشون گرم کرده بودن که خیلی خیلی ازشون ممنونم و امیدوارم خدا به من و بابایی این فرصت رو بده تا کمی از زحمتاشونو جبران کنیم و یا حداقل قدر شناس زحمتاشون باشیم.

خاله عصمت خیلی دوستون داریم

عکسای جشنو توی پست بعدی میزارم.

اما یه عکس از بعد از خواب تارایی نازنینم