بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران     کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

  

 

قلبم به سختی میزنه انگار بین دو تا دست محکم فشرده میشه نفس کشیدن برام سخت شده

هفته پیش دقیقا در همین لحظات قلبم را به خاک سپردند و بابای نازنینم صورتش رو برای همیشه از ما پنهان کرد.

مثل دیروز مادر بزرگ نازنینم رو به خاک سپردیم مثل صبح امروز شوهر عمه بزرگوارم و مثل الان بابای بهتر از جانم

مثل یک زلزله همه فامیل سیاه پوش شدن و صاحب عزا 

 

هرگز تصور نمیکردم اینقدر سخت باشه هر وقت یاد لحظه ای میفتم که به هادی زنگ زدم و صدای گریه اشو شنیدم قلبم در تپیدن درنگ میکنه وقتی یاد آخرین خداحافظی و بوسیدن چشمای بسته بابا میفتم قلبم از حرکت می ایسته . 

بابای نازنینم روز آخر چرا گریه نکردی تو که همیشه موقع خداحافظی اشک میریختی و بغضت اجازه نمیداد کلمه ای حرف بزنی .... چرا اونروز آروم بودی....چرا چشماتو باز نکردی چرا وقتی دستتو بوسیدم دست به سرم نکشیدی چرا دستتات سرد بود چرا قلب نازنینت خوابیده بود 

یک هفته گذشت....

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر         آری شود و لیکن به خون جگر شود

راستی پاهات بهتره؟دیگه درد نداری؟دیگه نمیخواد نگران دیالیز شدنت باشی  نکنه از دیالیز ترسیدی که دیگه به هوش نیومدی 

وای خدای من نمیتونم باور کنم نمیتونم نمیتونم

خیلی وحشتناکه وقتی از تارا میپرسم بابا جون کو؟عکستو با پاپیون مشکی نشون میده

بابا جون نمیدونی چقدر برام سخت بود قدم گذاشتن توی خونه نویی که قرار بود با تو بیام ولی عکستو توش آوردم بابا جون نمیدونی چقدر برام سخته زنگ زدن به خونه باباجون و حالشو نپرسیدن .بابا جون نمیدونی چقدر برام سخته باور اینکه در سفر بعدی به بیرجند باید بیام سر مزارت.بابا جون نمیدونی چقدر سخته به این امید بخوابم که به خوابم بیای و بیدار شم بدون اینکه توی خواب هم دیده باشمت.بابا جون خیلی سخته همه چیز سخته همه چیز حتی نفس کشیدن.

دیگه توان نوشتن ندارم از خداوند میخوام روح بزرگشو در آرامش قرار بده.

مامان نازنینم به اندازه چشمام دوست دارم و  از خداوند میخوام بهم توان بده که بتونم قدرتونو بدونم.

الهم صل علی محمد و آل محمد

/ 9 نظر / 26 بازدید
مامان طلایی

تارا جوونی در گذشت بابا جونیتو به شما و مامان جونیت تسلیت میگیم. ما رو هم در غم خودتون شریک بدونید از طرف پارمین کوچولو و مامان طلایی [ناراحت][ناراحت][ناراحت]

ساناز

عزیزم نمیدونم چی بگم ، واقعآ متاسفم و از صمیم قلب برات آرزوی صبر و آرامش می کنم و دعا می کنم خدا مامان مهربونت و برات نگه داره .

مامان آناهيتا

مامان گلي عزيز واقعا متاسفم خيلي سخته اميدوارم خدا بهت صبربده وسايه مامان عزيزت ازسرت كم نشه عزيزم صبورباش[ماچ]

مريم

عزيزم خيلي متاسفم و از اينهمه دردي که مي کشي خيلي خيلي دلم گرفته ....مهربونم اميدوارم و برات دعا مي کنم خدا بهت صبر بده و مامان مهربونت رو برات نگه داره

مامان طلایی

سلام دوست من! اومدم بگم که پارمین جوون در اولین مسابقه زندگیش شرکت کرده و به رای شما دوست عزیز شدیدا نیاز داره ممنون میشم بیای وبلاگ پرنسس![گل][گل][گل]

مهدیه

مریم جون امیدوارم هر چه زود تر آرامشتو به دست بیاری راست می گی: تو دلت تنگ است ... دلت برای همان یک نفر تنگ است و واقعا هیچ حرفی باقی نمی مونه . منو تو غمت شریک بدون

مامان طلایی

ممنون عزیزم.خیلی لطف کردی! ایشالا توی شادیهاتون بتونم جبران کنم.[گل][گل][گل]

شیرین

سلام عزیزم خیلی از خوندن خبر فئت پدرت متاثر شدم میدونم نبودش مثل یه حفرست که با هیچ چیز پر نمیشه اما مهربونها جاودانن روحش شاد ویادش گرامی مستدام باشی[گل]

masih24

روح پاکش شاد مامان گلی