روزهای سیاه(2)

امروز میخوام ادامه پست قبلی رو بنویسم اگر بتونم.

از صبح که میخوام شروع کنم همش دلشوره دارم .سعی میکنم با وبگردی اول به خودم مسلط بشم بعد شروع کنم اما نمیشه...

همونطور که توی پست قبلی هم گفتم یاداوری روزای تلخ از خودشون تلختره.وقتی عزیزی میره همه کنارتن همه دستاتو میگیرن همه بغلت میکنن همه باهات گریه میکنن همه سعی میکنن یه کاری بکنن تا دردت کم بشه اما ... بعدش دیگه کسی با تو گریه نمیکنه خودتی و خودت تنهای تنها در حالیکه هر چی میگذره بیشتر میفهمی چه بلایی بر سرت اومده دیگه پشتت خالی شده و...

خونه عمه غوغایی بود همه سیاه پوش همه گریان یتیمی غباریه که وقتی روی یه خونه میشینی از فاصله های دور هم دیده میشه از نزدیک که دیگه تو هم توش گم میشی.خونه عمه کمرنگتر از همیشه بود کاملا مشخص بود . همه سعی میکردن به خودشون مسلط باشن و اوضاع رو به دست بگیرن اما سرگردانی همه توی چهره هاشون داد میزد.خیلی سخت بود سخت. دیروز هم همه این صحنه ها توی خونه دایی بود برای رفتن مادربزرگ عزیز...

 من برگشتم خونه بابا، که حلوا درست کنم .اصلا حال خودمو نمیفهمیدم مغزم خالی خالی بود .یه چیزی توی مغزم فریاد میزد نکنه فردا نوبت بابات باشه؟؟؟ نکنه فردا اینجا برای بابات حلوا بپزن؟؟؟همش سعی میکردم به خودم مسلط باشم و از این فکر فرار کنم .گاهی برای شوهر عمه فاتحه میخوندم و گاهی برای بابا که الان توی اتاق عمل بود امن یجیب....  اون حلوا حلوا نشد اونقد سنگ شد که کفگیر از قابلمه کنده نمیشد نمیدونم  انرژی منفی نذاشت یا حواس پرتیم یا تلفنایی که این وسط زنگ میخورد و ...

به هر کی زنگ میزدم ازشون میخواستم برای بابام دعا کنن که خدایی نکرده سومی بابام نباشه...

ساعت حدود هشت شب بود که لیلا خانم زنگ زد و گفت دکتر از اتاق عمل در اومده و هیچ جوابی نمیده و میگه من فقط با پسر بزرگشون صحبت میکنم.دلهره و اضطراب همه وجودمو گرفته بود تسبیح دستم بود و به نیت سلامتی بابا صلوات میفرستادم.نمیدونم تا وقتی داداش حسین و داداش هادی خودشونو به بیمارستان رسوندن چه بر اونها گذشته ... چه بر همه گذشت اون لحظات...

وقتی بعد از دیدن دکتر خبر موفقیت امیز بودن عمل قلب بابا رو دادن دوباره ضربان قلب همه به حالت عادی برگشت و زمزمه های خدا رو شکر... دکتر گفته بود عمل بهتر از اونکه فکر میکرد بوده و احتمالا 24 ساعت طول میکشه که هوشیاریشونو بدست بیارن.منم سعی کردم به کسایی که توی این چند ساعت مرتب جویای حال بابا بودن خبر سلامتیشون رو بدم و  از نگرانی درشون بیارم .

 

 

کاش آن شب را نمی آمد سحر

 

 

کاش گم ، در راه پیک بد خبر

 


صبح روز بعد  با رسیدن مهمونای مشهد از خواب بیدار شدیم...

ساعتای هفت بود که هادی زنگ زد بیمارستان تا حال بابا رو بپرسه اما ... پرستار گفت از ساعت 2 شب حالشون بد شده و  دکتر بالای سرشونه براشون دعا کنین...

دوباره وحشت ...دوباره دلهره... دوباره اضطراب... دوباره دعا... دوباره نذر... دوباره نیاز...

سفره صبحانه پهن بود ، کسی نمیتونست چیزی بخوره،اما همه سعی میکردن به خودشون مسلط باشن .نیم ساعتی در همین احوال گذشت دوباره هادی زنگ زد بیمارستان ایندفعه صداش بیشتر میلرزید سراسیمه بلند شد و خودشو حاضر کرد بره بیمارستان .گفته بودن حالشون خوب نیست یه نفر بیاد.سریع به حسین اقا زنگ زد و با هم رفتن بیمارستان...

دیگه دستام قدرت کار کردن نداشت مغزم هم قدرت فکر کردن... سعی کردم با کارهای معمولی خودمو سر گرم کنم تا وقتی هادی خبر بده چی شده و چرا حال بابا بده؟؟اصلا فکر نمیکردم وقتی بیمارستان میگه حال مریضی بده یعنی دیگه تموم........فکر میکردم شاید نیاز به خون دارن یا چیزی شبیه این.

همه حاضر شدن و برای مراسم تشیع شوهر عمه رفتن من موندم تا یه دستی به دور و بر بزنم و بعد با لیلا خانم برم.

منم اماده شدم اما قبل از رفتن تصمیم گرفتم یه زنگ به هادی بزنم بعد با خیال راحت برم.

شماره هادی رو گرفتم گوشی رو برداشت وقتی حال بابا رو پرسیدم زد زیر گریه...

دیگه نمیتونم بنویسم..

/ 5 نظر / 5 بازدید
سینا صدرالعلما

با درود ، نوشتار غم انگیزی بود. مرگ زیبا نیست اما هرکی را دوروزه نوبت اوست. من چون از چند و چون خانوادگی آگاهی ندارم لاجرم برایم سخت است در این رابطه عرضی بکنم. امل دلنگرانی من از تارا است ، آیا این نازنین معصوم را بدور از این حوادث ناگوار نگه میدارید؟ این فرشته معصوم را باید به دور از این حوادث نگه داشت. روح لطیف و ظریف این فرشته بهیچ عنوانی و تحت هیچ شرایطی نبایستی آزرده شود و این یک اصل است!!!هیچ انسانی زندگی ابدی ندارد و قبول واقعیات خود آرامش بخش است. امیدوارم و از ژرفای قلبم آرزو میکنم که تارا این فرشته نازنین به دور از حوادث باشد. تسلیت خالصانه مرا بپذیرید. آرزوی استقامت و پایداری از برایتان دارم.

مامان هلنا

دوست خوبم واقعا دلم گرفت خانوم گلم نمیتونم بگم درکت میکنم چون این حس رو نداشتم ولی خیلی ناراحت شدم خیلی بغض گلمو گرفت اشک اومد تو چشمم هر وقت دوست داشتی با کسی حرف بزنی با تمام وجود منتظر شنیدن حرفات هستم

آتنا

عزیزم با قلم زیبایت آنچنان این روزها را مینویسی که گویی من شاهد تمام جریانات بوده ام.روح همه رفتگان شاد باشد .امیدکه پس ازاین روزهای شاددرانتظارتان باشد.[لبخند]

مامان هلنا

عزیز دلم خوشحالم که واسه ناراحتیات ناراحت شدم نگران من نباش اخه مثلا دوستیم مگه نه؟[خجالت][ماچ] همچنان منتظر عکسای تارا جونی[رویا]